فراسوی اقتصاد
ایمیل مدیر وبلاگ جهت ارتباط  agheli88@yahoo.com

 

 شب یلدا

 

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است        زمـــــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد        محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است      که مهمانی درآن رسمی قدیمی است


برای مطالعه کامل مطلب فوق،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید


برچسب‌ها: تازه های اقتصادی, تازه های علمی, تازه های اجنماعی, فرهنگی و ورزشی در اقتصاد مرند

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۹ توسط احمد عاقلي


سهراب سپهری

 

 برای درک آغوشم، شروع کن

 

 برای درک آغوشم، شروع کن،

 یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من

 منم زیبا

 که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد


برای مطالعه کامل مطلب فوق،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید


برچسب‌ها: تازه های اقتصادی, تازه های علمی, تازه های اجنماعی, فرهنگی و ورزشی در اقتصاد مرند

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۷ توسط احمد عاقلي

عاشق زارم مرا با کفر و با ایمان چه کار



عاشق زارم مرا با کفر و با ایمان چه کار
کشته ی زارم مرا با وصل وبا هجران چه کار

از لب جانان نمی یابم نشان زندگی
پس مرا ای جان من با جان بی جانان چه کار

کشته ی عشقم مرا از شحنه ی دوران چه غم
مفلس عورم مرا با زمره ی دیوان چه کار

قبله و محراب من ابروی دلدار است و بس
این دل شوریده را با این چه و با آن چه کار

چون که اندر هر دو عالم یار می یابد مرا
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چه کار


حافظ شیرین سخن


با تشکر از یادآوری آقای آخوندی

برای مطالعه کامل مطلب،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید


برچسب‌ها: تازه های اقتصادی, تازه های علمی, تازه های اجنماعی, فرهنگی و ورزشی در اقتصاد مرند

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴ توسط احمد عاقلي

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 پابلو نرودا شاعر شیلیایی بنده جایزه نوبل ادبیات

ترجمه : احمد شاملو

 برای مطالعه کامل مطلب ، بیوگرافی و چند شعر دیگر از پابلو نرودا 

ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۹ توسط احمد عاقلي

رمضان و مولانا

 

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير
 
مثنوي معنوي


با تشکر از آقای بازمحمدی
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۱ توسط احمد عاقلي

شعری بسیار زیبا از سهراب سپهری

 

دعوت نامه ای برای تو 

 

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام

 گامهای مانده اش با من

 

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

 

روحش شاد 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ توسط احمد عاقلي

 

 اشعاری از ویلیام شکسپیر

 

همه مردم بزرگند

بعضی مردم بزرگ آفریده شده اند ؛

بعضی بزرگی را به دست می آورند ؛

و بعضی بزرگی را به زور بر خود می بندند .

 *****

*****

اسم کم جو و سما را بجو

آخر نام را کدام قدر و منزلت است ؟

حقیقتی که آن را گل می نامیم

با هر نام دیگر همین رایحۀ خوش را به مشام می رساند

*****

پند گویان ریایی

در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش

که شیب تند و ستیغ پر خار راه بهشت را به من بنمایی

و خود چون رندان لاابالی

در راه پر گل و ریحان عیش بخرامی

و هیچ پروای خویشت نباشد .

*****

تاج خرسندی

تاج من بر سرم نیست

تاج من در قلب من جای دارد

که الماس و فیروزه آن را نیاراسته

و از دیده ها پنهان است .

تاج من خرسندی من است

که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند .

*****

بهترین ما و بدترین ما

در بدترین ما آنقدر خوبی هست

و در بهترین ما آنقدر بدی هست

که هیچ یک از ما را شایسته نیست

که از دیگران عیب جویی کنیم

برای مطالعه کامل مطلب فوق،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۸ توسط احمد عاقلي
 

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت


گل كردن لبخندهای همكلاسی
دریك نگاه ساده حتی یادمان رفت
 

ترس ازمعلم حل تمرین پای تخته
آن زنگهای بی كلك را یادمان رفت
 

راه فرار از مشق های توی خانه
ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت
 

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدّیت تصمیم كبری یادمان رفت
 

شعرخدای مهربان راحفظ كردیم
یادش بخیر،امّا خدارا یادمان رفت
 

در گوشمان خواندند رسم آدمیّت
آن حرفها را زود امّا یادمان رفت
 

فردا چكاره میشوی موضوع انشا
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
 

دیروز تكلیف آب بابا بود و خط خورد
تكلیف فردا نان و بابا یادمان رفت
 
 
با تشکر از آقای حسین باقر پور                                                 
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۱ توسط احمد عاقلي

منـم زیبــا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری


برچسب‌ها: ادبیات, فرهنگ, هنر و تمدن, موفقیت و روانشناسی
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۸ توسط احمد عاقلي

آنگاه که ...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،


می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟
 
سهراب سپهري
 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۷ توسط احمد عاقلي

شعر زیبایی از فریدون مشیری

خوش به حال روزگار

 

ای همه شکل تو مطبوع و همه جایِ تو خوش


دلم از عشوه شیرینِ شکرخایِ تو خوش

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

                                                     

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۳ توسط احمد عاقلي

زندگی یعنی چه؟

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

برای مطالعه کامل شعر سهراب سپهری ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۰۸ توسط احمد عاقلي
 

لطفا جدی نگیرید مطلب طنز است

گروه گل یاس شعـــــر زیبــــای مــــــــــرد گروه گل یاس

 
 مرد یعنی کار و کار و کار و کار
یکسره در شیفت های بیشمار
مثل یک چیزی میان منگنه
روز و شب از هر طرف تحت فشار
مرد موجی است هی در حال دو
جان بر آرد تا برآرد انتظار
او خودش همواره در تولید پول
لیک فرزند و عیالش پول خوار
با چه عشقی دائما در چرخشند
گرد شهد جیب او زنبور وار
 
منبع: گروه گل یاس

برای مطالعه کامل مطلب،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۸ توسط احمد عاقلي

زندگی چیست ؟؟

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد،

 

با تشکر از خانم اسفند زاد 

برای مطالعه کامل مطلب،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۹ توسط احمد عاقلي

 

علی (ع) از زبان جبران خلیل جبران

 

علی (ع) از زبان جبران خلیل جبران

 جبران خلیل جبران درباره علی ( علیه‏السلام ) می‏گوید :

" و فی عقیدتی ان علی بن ابی‏طالب اول عربی جاور الروح الکلیة و سامرها .

" به عقیده من علی بن ابی‏طالب اولین عربی است که با روح کلی جهان‏ تماس پیدا کرده و با او سخن گفته است " .

وی به حضرت امیر حتی از حضرت رسول هم بیشتر اظهار علاقه می‏کند . وی‏ درباره علی علیه‏السلام جملات برجسته و عجیبی دارد .

 این جمله از اوست که‏ می‏گوید : مات و الصلوش بین شفتیه .

 " علی مرد در حالی که نماز بین دو لبش بود " .

هم او درباره آن حضرت می‏گوید :

 " علی ( ع ) پیش از زمان خودش بود و من از این رمز آگاه نیستم که‏ چرا روزگار گاهی افرادی را در زمان پیش از زمان خودشان بوجود می‏آورد " .

اتفاقا این مطلب ، مضمون جمله‏ای از خود آن حضرت می‏باشد . در خطبه 149 می‏فرماید : " غدا ترون ایامی ، و یکشف لکم عن سرائری ، و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی » " .

 منبع : عدل الهی ص 331پاورقی

منبع: خبر آنلاین

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ توسط احمد عاقلي

 

ریشه چند کلمه

 

مرد از مُردن است . زیرا زایندگی ندارد .مرگ نیز با مرد هم ریشه است.
زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .
دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی شیر بوده و ریشه  واژه دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به  daughter  در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter  نیز همین دختر است .  gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و  « خ » گفته می شده.در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر  doogh thar  و در پهلوی دوخت . دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد . آمده است.
اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند. پوست در،  به پسر تبدیل شده است .در پارسی باستان puthra   پوثرَ  و در پهلوی  پوسَـر  و پوهر  و در هند باستان پسورَ است
در بسیاری از گویشهای کردی از جمله  کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز پسوند « دَر » به کار می رود . مانند « نان دَر » که به معنی « کسی است که وظیفه غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .»
حرف « پـِ » در « پدر » از پاییدن است . پدر یعنی پاینده کسی که می پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید .پدر در اصل پایدر یا پادر بوده است . جالب است که تلفظ « فاذر » در انگلیسی بیشتر به « پادَر » شبیه است تا تلفظ «پدر» !
خواهر ( خواهَر )از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است . خواه + ــ َر  یا ــ ار  در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است .
بَرادر نیز در اصل بَرا + در است . یعنی کسی که برای ما کار انجام می دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما  و برای آسایش ما .
« مادر » یعنی « پدید آورنده ی ما »
 
 
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۹ توسط احمد عاقلي

 

زندگی یعنی چه؟

 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

 

برای مطالعه کامل مطلب،ذیلا ادامه مطلب را کلیک کنید

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۳۰ توسط احمد عاقلي

 

 


 

شاعر:

مجتبي کاشاني (سالک)

 
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند

و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند

 

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد: "هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي

امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم

 

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۹ توسط احمد عاقلي

 

شعری زیبا از سهراب سپهری

*منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم *
*تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید *
* ترا در بیکران دنیای تنهایان *
* رهایت من نخواهم کرد *
* رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود *
* تو غیر از من چه میجویی؟ *
* تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ *
* تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم *
* تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن *
* که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم *
*طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت *
* که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که *
* وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد *
* تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم. *
* که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت *
* وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم *
* مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ *
* هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟ *
*که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور *
*آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را *
*این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی *
* به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم *
* لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم *
* غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟ *
*بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است *
* قسم بر عاشقان پاک با ایمان *
* قسم بر اسبهای خسته در میدان *
* تو را در بهترین اوقات اوردم *
* قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من *
* قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور *
* قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد *
* برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو *
* تمام گامهای مانده اش با من *
* تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید *
* ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من
نخواهم کرد  *


 

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۸ توسط احمد عاقلي
 

شعری زیبا از سهراب سپهری

 

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو، مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی. ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ،شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 

ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۰۲ توسط احمد عاقلي
ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۱ توسط احمد عاقلي
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت