تست فيلتر سه گانه!
روزي يكي از آشنايان فيلسوف بزرگ به ديدارش آمد و گفت : مي داني درباره دوستت چه شنيده ام ؟
سقراط جواب داد : يك دقيقه صبر كن ، قبل از اينكه چيزي بگويي مي خواهم امتحان كوچكي را بگذراني كه به آن تست فيلتر سه گانه مي گويند.
آشنا پرسيد: فيلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اينكه با من درباره دوستم صحبت كني، شايد بد نباشد كه چند لحظه صبر كني و چيزهايي را كه مي خواهي بگويي فيلتر كني . به همين خاطر به اين امتحان، تست فيلتر سه گانه مي گويم.
اولين فيلتر، حقيقت است. تو كاملا مطمئني مطالبي كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقيقت من همين الان درباره اش شنيدم و...
سقراط گفت : بسيار خوب، پس تو واقعا نمي داني كه حقيقت دارد يا خير.
حالا دومين فيلتر را امتحان مي كنيم، دومين فيلتر نيكي است. چيزي كه مي خواهي راجع به دوست من بگويي، مطلب خوبي است؟
مرد جواب داد: نه، كاملا برعكس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو مي خواهي به من راجع به او چيز بدي بگويي اما دقيقا از درستي آن مطمئن نيستي. هنوز بايد امتحان را ادامه دهي چون هنوز يك فيلتر باقي مانده: فيلتر فايده. مطلبي كه مي خواهي راجع به دوستم به من بگويي، فايده اي براي من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتيجه گيري كرد : اگر چيزي كه مي خواهي به من بگويي نه حقيقت است نه خوبي دارد و نه فايده اي دارد، پس چرا اصلاً بگويي ؟؟؟
میشه تنها آرزی من رو بر آورده کنی؟!
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟
داستانی کوتاه ولی پند آموز
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجدادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدستدر خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد:((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

عکس توسط مدیر وبلاگ گرفته شده است
آیا میدانید...! (گوناگون و دانستنی ها)
آیا میدانید زرتشت یعنی ستاره زرین!
آیا میدانید قطر شاهرگ گردن ۶ میلیمتر میباشد
آیا میدانید ناخن انگشت میانی سریعتر از دیگر انگشتها رشد میکند
آیا میدانید نروژ سومین کشور صادر کننده نفت میباشد
آیا میدانید با برداشتن تخمدانها عمر بیمار بطور متوسط ۸ سال کمتر میشود
آیا میدانید اسکنر ۴۸ سال پیش اختراع شده است
آیا میدانید ۱۰۰ سال پیش پزشکان آمریکایی میگفتند زنانی که باهوش هستند باردار نمی شوند
آیا میدانید ستاره دریایی فاقد مغز میباشد
آیا میدانید سالانه ۵۰۰۰ کارگر در معادن چین جان خود را از دست میدهند
آیا میدانید مروارید درون سركه ذوب میگردد
آیا میدانید ارزش مادی تمام عناصر بدن انسان کمتر از ۱۰۰۰ تومان است.
آیا میدانید ساعت اتمی ساخته اند که در ۴۰۰ میلیون سال یک ثانیه هم تغییر نمی کند
آیا میدانید بال زدن یک پروانه هم زمین را تکان میدهد
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب...
دو عکس از برجی عجیب در شهر دبی امارات متحده عربی که تمام طبقات آن گردون است و
به اشکال مختلف در میآید


آذربایجان مهد تمدن بشری
تحقیقات پرفسور دیوید رول
تبریز همان بهشت عدن است
Tabriz City
GARDEN OF EDEN
ما در بهشت عدن هستیم
The Road to Paradise
آذربایجان، این سرزمین پرگهر، عظیم ترین گنجینه تاریخ و تمدن بشری را در خود دارد. چنانچه بسیاری از محققان و مورخان، تاریخ آغاز تمدن بشری را در این منطقه می دانند و با دلایل محكم و مستدل علمی، عقیده دارند كه نخستین نشانه های زندگی اجتماعی در این منطقه یافت شده است. البته چندان دور از واقعیت هم نیست كه مدنیت و مظاهر آن از آذربایجان آغاز شده باشد چرا كه فقط یك نمونه از تاریخ این سرزمین در تپه های باستانی اش كافیست تا ثابت كند كه آذربایجان پایه گذار فرهنگ قومی در جهان است
این گزارش، نه بر تپه های باستانی نظر دارد و نه بر نخستین آثار ساخت بشر، بلكه بسیار دیرتر و دیرینه تر از آن، تاریخ تمدن بشر را در آذربایجان به تصویر می كشد و برخلاف عقیده برخی كه معتقدند محل زندگی آدم سرزمین هند یا آفریقا است، محل هبوط آدم را آذربایجان نامیده است.
پروفسور دیوید رول، باستان شناس معروف، معتقد است، آدم و حوا برای نخستین بار در آذربایجان فرود آمده اند، جایی به نام «بهشت عدن» در قلب آذربایجان یعنی تبریز.
منظور از باغ عدن(بهشت پنهان) چیست؟
باغ عدن به ناحیه ای گفته می شود كه آدم و حوا از بهشت به آنجا هبوط كرده اند.یعنی ناحیه خاستگاه تمدن و تاریخ یعنی محل زندگی اولین انسان متفكر و متمدن یعنی ناحیه ای كه تاریخ انسان از آنجا شروع می شود

چطور می توان این ناحیه را پیدا كرد؟
در كتاب های آسمانی نشانه هایی از این ناحیه آمده است .یكی از كتاب های آسمانی كه نشانه های زیادی در این موضوع داده است كتاب تورات است.دانشمندان زیادی كوشیده اند تا از روی این نشانه ها این ناحیه از كره زمین را پیدا كنند
آیا نشانه هایی كه برای باغ عدن بیان شده از نظر علمی صحیح اند؟
بله.دانشمندان با تلاش و تحقیق فراوان توانستند نشانه هایی كه در تورات بیان شده را با حقایق علمی و تاریخی تطابق بدهند.
آیا این ناحیه كشف شده است؟
بله.آخرین دانشمندی كه روی مبحث باغ عدن كار كرده و سرانجام آن را یافته است "پروفسور دیوید رول" می باشد.این دانشمند با استفاده از یافته های دانشمدان قبلی و یافته های خود
این ناحیه را شناسایی كرد و با چاپ مقاله ای به نام "من در باغ عدن بودم " جنجال زیادی در جهان به پا كرد.

بهشت عدن كجاست؟
طبق یافته های دانشمندان این ناحیه همان آذربایجان است.محل دقیق بهشت عدن در قلب آذربایجان یعنی تبریز است.
مختصری از نشانه هایی كه در تورات درباره بهشت عدن آمده است:
آیات 10تا 14 فصل دوم عهد عتیق را بخوانید در آنجا میگوید که عدن سرچشمه چهار رودخانه را در خود دارد "فرات" و "هیدکل"(که همان تیگریس به زبان عبری است) و نیز " گیهون" و " پیشون" در مورد دو رود اولیه بحث فراوان است اما دیوید رول بر این عقیده است که هویت وافعی گیهون و پیشون توسط رجینالد واکر روشن شده است واکر یافته های خود را در خبر نامه کلوب تاریخ باستان و قرون وسطی منتشر کرد . در ادامه پیتر مارتین گزارش گر ساندی تایمز که همراه رول بود مینویسد: اجازه بدهید یافته های واکر را بررسی کنیم درست در شمال شرقی جای من و رول به عدن مورد نظر خود وارد شدیم رودی به نام آراز(ارس) در گذر است این رود قبل از استیلای اعراب بر ایران در قرن هشتم میلادی نیز "caihun"نامیده میشد که معادل"cihon"گیهون عبری است در پی تحقیقات خود رول با شگفتی دریافت که در قاموس انجیلی این رود "cihon-araz" ثبت شده است اما در مورد چهارمین رودی که در عهد عتیق از آن نام برده شده یعنی "pishon"واکر در این معتقد است که این رود همان "اوزن"uizun است که در زبان عبری به پیشون تبدیل شده یعنی u به pو zبه shمبدل گشته است واکر در یکی از نقشه ها یش به کشف دیگری نایل آمد روستایی به نام " نقدی" "nagdi"آیا نام این روستا میتواند اثری از سرزمین نود nodجایی که قابیل پس از کشتن هابیل به آنجا تبعید شد باشد جایگاه روستای نقدی با روایت کتاب عهد عتیق کاملا هم خوانی دارددر سرزمین نود در شرق عدن قرار دارد.

بخشی از مقاله "من در بهشت عدن بودم" به نوشته "پروفسور دیوید رول":
وقتی پرفسور رول به همراه پیتر مارتین برای اولین بار وارد شهر تبریز رول به مارتین گفت: آنجا را نگاه کنید کوه ماورای شهر قرمز رنگ(عینالی داغی) است و در نور خورشید بازتابی سرخ گون دارد رول گفت: ببینید کوه از خاک سرخ است کلمه" آدم" در زبان عبری یعنی "مرد خاک سرخ" هر اسطوره و افسانه ای باید ماده خام خود را داشته باشد به نظر او آثار سفالین به دست امده نشان میدهد که سلاله آدم از باغ عدن (منطقه تبریز_اسکو)به سوی جنوب مهاجرت کرده اند. به هر حال مطالب بالا نشان از تمدن دیرینه تبریز و اطراف آن دارد تا جائیکه تاریخ پیدایش این شهر را در تحقیقات پرفسور رول به زمان حضرت آدم میرسد . گفتنی است که سرزمین تاریخی و طبیعت زیبای تبریز و اطراف آن قرنها پیش مورد توجه شعرا و جهانگردان بوده است به نظر جکسن این ناحیه یعنی آذربایجان یکی از حاصلخیزترین نواحی سراسر ایران و در خور لقب " بهشت ایران" است در واقع تمام این ناحیه سزاوار ستایش است که اوستا درباره ناحیه بزرگ ائیریانه وئجه (ایران ویج)یا آذربایجان کرده است .آنجا که از این مرز و بوم به عنوان نخستین و بهترین جایی که اورمزد آفرید یاد کرده است
منبع خبر:وبلاگ تبریز شهر آزوها
تصویری حیرتآور از دبی
سازمان ناسا این تصویر حیرتآور از جزایر مصنوعی دبی را منتشر کرده است.
در سمت چپ منظره هوایی پالم آیلند یا جزیره نخل که به شکل درخت نخل غولآسا بوده و در سمت راست مجمعالجزایر جهان که براساس نقشه جغرافیایی قارههای کره زمین ساخته شده است.
این جزایر مصنوعی موجب میشوند تا امارات به یک مرکز اصلی توریسم جهانی مبدل شود.
واقعا وضعیت دبی داره حیرت آور می شه ، در صورتی که الان باید کیش به این پیشرفت و مکان تفریحی می شد.

آیا می دانستید تشخیص تخم مرغ سالم از خراب با قرار دادن آن در کاسه ای پر از آب میسر است، بدین صورت که اگر تخم مرغ ته نشین شود سالم است و اگر روی آب شناور شود خراب است؟
آیا می دانستید هر انسان میتواند ۱ دقیقه نفس خود را حبس کند و رکورد حبس نفس در جهان هشت و نیم دقیقه است؟
آیا می دانستید پنگوئن نر میتواند ماهی را در معده خود بیش از یک هفته بدون اینکه هضم اش کند نگه دارد و هر موقع لازم شد مقداری از آن را بالا می آورد و به بچه های خود می دهد؟
آیا می دانستید چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل است؟
آیا می دانستید اگر تار عنکبوت به کلفتی مغز یک مداد به هم تنیده شود میتواند سنگینی یک هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل کند؟
بقیه در ادامه مطب
ادامه مطلب...

بازسازی دنیا!
پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
مهر مادری

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود و براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدمروز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟ اون هيچ جوابي نداد.... حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم آخه تو وقتی کوچیک بودی توی یک تصادف یکی از چشمات رو از دست دادی و من به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو!!!!!!!!!!!!
قصاب و سگ

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت.
روی کاغذ نوشته بود" لطفا۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" .۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .
سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید .
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد.
پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد.
اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید.
گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. ا
ین باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه
،پرسیدم...
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به .... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش ..... ، زلال باش ...... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست
به نقل از وبلاگ آفتابگردون
دروغ های مادرم
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگی شاناز نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
به نقل از وبلاگ آفتابگردون
پدر
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
با تشکر از آقای مهندس کاظمی
....زمان صحیح آب خوردن
|
|
چقدر ما کارمان را دوست داریم!
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که:
که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از ....
تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد.
به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟»
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»
عشق...
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت....
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
چگونه پول خرج كنيم تا راضي باشيم؟
در سالهاي اخير متوسط سطح زندگي مادي در ايران و بيشتر كشورها بالا رفته اما اين رشد با افزايش متناسب رضايت از زندگي همراه نبوده است.
به عبارت ديگر، پول بيشتر، خوشبختي فراهم نياورده است. در مقالهاي كه از پي ميآيد، اينگونه استدلال ميشود كه نحوه خرج كردن پول بر احساس شادماني و رضايت ما تاثير مهمي دارد. اگر پول صرف خريد اجناس مادي شود، تاثير زودگذري بر روحيه انسان دارد، اما اگر صرف مسائل غيرمادي همچون كمك به ديگران، تعطيلات و بهطور كلي مسائل اجتماعي شود، تأثير ماندگارتري بر رضايت شخص دارد.
آيا پول خوشبختي ميآورد؟ از ابتداي اختراع پول، مردم ميگويند اينگونه نيست. فلاسفه و نويسندگان كتب روانشناسي همگي درباره بيهودگي يكسان دانستن دستاوردهاي مادي با خوشبختي هشدار دادهاند. تحقيقات نوين هم از اين گفته حمايت ميكند. روانشناسان و اقتصاددانان دريافتهاند كه در حالي كه پول براي برخورداري از احساس خوشبختي لازم است، اهميت آن خيلي زياد نيست. داشتن پول براي تهيه غذا، پوشاك و مسكن لازم است، ولي فقط اندكي به خوشبختي اضافه ميكند. اما به تازگي پاسخ متفاوتي به اين پرسش مطرح شده است. شماري از محققان به مطالعه اين امر برآمدهاند كه «آيا خوشبختي را ميتوان خريد؟» يافتههاي آنان نشان ميدهد احتمالاً اين كار امكانپذير است!
در اين تحقيقات معلوم شد مثلاً مهمان كردن دوست به ناهار، احساس خوشحالي بيشتري به انسان ميدهد تا خريد لباسي جديد. خرج كردن براي رفتن به مسافرت به نوعي ما را خوشحال ميكند كه خريدن خودرو نميتواند. اليزابت دان، روانشناس اجتماعي و استاديار دانشگاه بريتيش كلمبيا در كانادا ميگويد: علتي كه باعث ميشود داشتن پول بيشتر، احساس بهتري به انسان ندهد اين است كه از آن بهطور نادرست استفاده ميكنند. دان و همكارانش توضيح جالبي براي مبادله ضعيف بين ثروت و خوشبختي ارائه كردهاند.
آنان ميگويند مشكل پول نيست بلكه ما هستيم. به دلايل عميق روانشناختي، هنگام صرف كردن پول ما معمولاً جنس را بر تجربه، خودمان را بر ديگران و چيزها را بر آدمها ترجيح ميدهيم. هيچ كدام از اين تصميمها باعث افزايش خوشحالي نميشود. آن پول خرج كردني باعث خوشحالي ميشود كه پول ناپديد شود و چيزي نامرئي از خود به جا بگذارد. مطالعات جديد نشان ميدهد صرف تفكر كردن درباره پول، انسان را منزوي و خودخواه و از آن نوع خرج كردني كه باعث خوشحالي ميشود، دور ميكند.
يافتن راههايي براي رفع كردن اين مانع، تبعاتي براي تصميمگيري درباره خرج كردنهاي روزانه و سرمايهگذاري و نيز كاركرد سازمانها دارد. پول غيرقابل تفكيك از وجود ما در جامعه است.
براي پول كار ميكنيم، با پول زندگي ميكنيم، آن را پسانداز و به دلايل مختلفي خرج ميكنيم. روانشناسان با تحقيقات خود در حال كشف كردن رابطه پيچيده بين پول و وجود انسان هستند. نتيجه اين تحقيقات ميتواند باعث شود تا زندگي ما ارضاء كنندهتر و نهصرفاً تجملاتيتر باشد.
بهرغم وجود مطالب ديرينه درباره اهميت پول، تا حدود يك دهه پيش، طول كشيد تا پژوهشگران شروع به بررسي رابطه بين پول و خوشبختي كردند. در اواخر دهه 1990 روانشناسي به نام مارتين سليگمن قلمرو روانشناسي مثبتگرا را پايهگذاري كرد. وي معتقد بود روانشناسان به همان اندازه كه وظيفه دارند به بررسي مشكلات بپردازند، وظيفه دارند بفهمند چه چيزي باعث خوشبختي انسان ميشود.
در همان روزگار، شماري از اقتصاددانان ابزارهاي روانشناسي را براي به چالش كشيدن برخي انگارههاي غالب در زمينه رفتار انسان به كار ميگرفتند(انگارههايي از اين قبيل كه مثلاً انسان محاسبهكننده عقلاني هزينه و فايده است و اينكه بررسي چگونگي خرج كردن پول توسط افراد ميتواند شاخص قابل اتكايي از تمايلات عميقترشان باشد.)
روانشناسان مثبتگرا و اقتصاددانان بهاصطلاح رفتاري، توجه خود را به رابطه بين پول و خوشبختي معطوف كردند. اين پژوهشگران با بررسي اطلاعات از كشورهاي ثروتمند و فقير و از مردم در اقشار بالا و پايين جامعه به انطباق آمار مالي با اظهارات اشخاص درباره خوشبختي پرداختند. آنان به اين نتيجه رسيدند كه ارتباط بين پول و خوشبختي ضعيف است. به اعتقاد اين گروه از محققان، البته اينگونه نيست كه هيچ ارتباطي بين اين دو وجود نداشته باشد، اما ارتباط آن اندك و كمتر از آني است كه فكر ميكنيم.
يكي از مهمترين يافتههاي تحقيقات مربوط به خوشبختي اين است كه برخورداري از يك شبكه اجتماعي نيرومند، شاخص بسيار خوبي از احساس خوشبختي است. از اين رو، ميتوان نتيجه گرفت خرج كردن براي دوستان، احساس شادماني افراد را افزايش ميدهد.
اما بايد ديد آيا در عمل همين طور است يا خير. تحقيقاتي كه درباره خرج كردن پول در مصارف اجتماعي (خريدن هديه براي ديگران و اهداي پول به خيريه) صورت گرفت نشان داد اين نگرش با احساس شادماني بيشتر ارتباط دارد. اما آيا شادماني ناشي از خرج كردن پول براي ديگران است يا موضوع اين است كه انسانهاي خير اصولاً شادمانتر هستند؟ در يك مطالعه، از گروهي از كارمنداني كه اندكي اضافه كار گرفته بودند، خواستند اين مبلغ را صرف خودشان بكنند و از گروه ديگر خواستند آن را صرف خريد هديه براي ديگري يا امور خيريه كنند.
گروه دوم بعداً گفتند شادمانتر از افراد گروه اول هستند. پژوهشگراني كه اين تحقيق را انجام دادند، ميگويند يافتههاي آن روشن است. اگر پول را صرف خودتان بكنيد، باعث شادماني شما نميشود. البته آنان ميگويند منظورشان اين نيست كه همه پولتان را بدهيد و برويد در كپر زندگي كنيد، بلكه ميتوانيد مبلغي را صرف امور خيريه كنيد و اندك اندك آن را افزايش دهيد.
يك موضوع ديگر كه در تحقيقات اخير مشخص شده است اين است كه پولي كه صرف تجارب مختلف (تعطيلات، مسافرت، تئاتر و غذا خوردن در بيرون) ميشود، بيشتر از صرف پول براي خريد اجناس مادي باعث شادماني ميشود. محققاني كه در اين مورد مطالعه كردهاند، ميگويند بهطور كلي شواهد نشان ميدهد كه تجارب بيش از اجناس مادي باعث شادماني انسان ميشود. چرا؟ يك دليل روشن دارد. تجارب بهطور ذاتي اجتماعيتر است.
وقتي به تعطيلات ميرويم يا بيرون غذا ميخوريم يا سينما ميرويم، معمولاً به همراه ديگر افراد است. به علاوه، ممكن است اين تجارب را تكرار كنيم. تجارب گذشته ميتواند مانند نوعي چسب اجتماعي، ما را حتي به كساني كه همراهمان نبودند، پيوند دهد؛ مثلاً با تعريف كردن داستانهاي مربوط به اين تجارب و فراهم آوردن خوراك براي بحث. خريد ساعت جديد كمتر ميتواند چنين فرصتي پديد آورد.
به علاوه، تحقيقات ديگر حاكي از آن است كه تجارب معمولاً باعث چشم و همچشميهايي كه داراييهاي مادي برميانگيزد، نميشود. وقتي ببينيم همسايه ما خودروي بهتر و جديدتري دارد، كمتر بهخودروي خودمان علاقهمندي نشان ميدهيم، اما ديدن اينكه همسايه ما به ماه عسل پر زرق و برقتري رفت، باعث نميشود كه به ماه عسل خودمان كم علاقه شويم. همچنين، آدم به سرعت به خانه بزرگتر يا لباس شيكتر عادت ميكند (فرق نميكند چقدر ابتدا از آن خوشش آمده باشد)، تجارب معمولاً در خاطره ماندگار ميشوند. پس از گذشت يك سال، به مشكلات ناشي از گم شدن چمدان يا دعوا به خاطر وضعيت نامساعد هتل فكر نميكنيم، بلكه به زيبايي مناظر يا خوشمزگي غذاها فكر ميكنيم.
پس چرا هميشه بيشتر پولمان را اينگونه خرج نميكنيم؟ البته مردم به امور خيريه پول ميدهند و به تعطيلات ميروند و گهگاه دوستانشان را به شام دعوت ميكنند. يك دليل اين است كه وقتي ميخواهيم پول خرج كنيم، شادماني تنها عامل انگيزهبخش ما نيست. بيشتر انگيزه ما براي خرج كردن حتي براي چيزهاي ضروري مانند پوشاك، خانه و خودرو، ناشي از تمايل ما به نشان دادن قدرت خريد و ذائقه ماست. شايد اين انگيزه را با شادماني اشتباه بگيريم، اما به هر حال اين انگيزه ناشي از نياز انسان به رقابت يا انطباق است.
پول نوعي تأثير رواني هم دارد. بهنظر ميرسد تنها فكر كردن درباره پول سبب ميشود كمتر به مسائل اجتماعي فكر كنيم. پژوهشگران دريافتهاند فكر كردن به پول سبب ميشود افراد سختكوشتر شوند و حتي در برابر درد مقاومت بيشتري نشان دهند، اما باعث منزويتر شدن آنان نيز ميشود. اين قبيل افراد كمتر به ديگران كمك يا پول اهدا ميكنند.
صحبت كردن درباره پول و خوشبختي ضرورتاً به معناي تسليم شدن در برابر ماديگرايي نيست. اين امر ميتواند راهي براي فكر كردن درباره مسائل مهمي مانند مصرف، رضايت، سرمايهگذاري و ارزش باشد. به علاوه، معناي مقتصد بودن و خيريه نيز عوض ميشود. از اين نظر، خرج كردن پول با دوستان را نميتوان هدر دادن پول فرض كرد. اين كار در واقع نوعي سرمايهگذاري است. همچنين اهداي پول به شيوهاي همنوع دوستانه نوعي عمل رضايتبخش است كه لذت آن از خريد يك ساعت اعلا بيشتر است. خرج كردن پول آثاري واقعي دارد كه از تبديل آن به اجناس مادي سودمندتر است.
www.hamshahrionline.ir
عشق در بیمارستان
زمانی که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.
روزنامه نگار حرفه ای!
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت.
فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!
یکی از بزرگترین فواید طرح تحول اقتصادی، تحولی است که در امور خیر انجام خواهد داد و به احتمال خیلی زیاد منجر به کاهش آمار طلاق در کشور می شود، همانطور که می دانید یکی از معضلات موجود در بحث ازدواج، گفتن دروغ در مراسم خواستگاری از زبان خانواده ی داماد یا عروس در مورد وضعیت اقتصادی شان می باشد،
اما با طرح خوشه بندی افراد جامعه دیگر هیچ کس نمی تواند در مراسم خواستگاری آمار و اطلاعات غلط به طرف مقابل بدهد، با توجه به دقیق بودن محاسبات مربوط به خوشه بندی و نرفتن مو لای درزش، پیشنهاد می شود از این پس در مراسم های خواستگاری خانواده ی داماد و عروس کد ملی شان را در میان دیدگان همه به 300000 پیامک کنند و اگر هر دو خانواده در یک خوشه بودند به این وصلت تن دهند.
البته پیش بینی می شود از این پس هنگامی که در خبابان های شهر قدم می زنیم مشاهده کنیم که یک عدد جوان ِکت و شلواری با لگد از یک خانه به بیرون پرت می شود و سپس یک دسته گل با سرش اصابت می کند و بعد صدای فریادی می آید که:«برو با هم خوشه ای ات وصلت کن! من دختر به خوشه یکی ها نمی دم!»
به هر حال قدیمی ها یک چیزی می دانستند که گفته اند:«کارمند با کارمند، مدیر با مدیر!، کند هم خوشه با هم خوشه وصلت!!»
همچنین پیش بینی می شود در آینده شاهد تهیه و اکران فیلمفارسی هایی بدین مضمون خواهیم شد که یک پسر خوشه اولی عاشق یک دختر خوشه سومی می شود و پدر دختر با ازدواج آنها مخالفت می کند و سپس آنها از خانه متواری می شوند و بعد در پنج دقیقه انتهایی فیلم یکهو و بدون هیچ دلیلی هر دوی آنها دچار تحولات درونی شده و متوجه می شوند که نباید از خانه فرار می کردند و ازدواج آنها کار درستی نیست، در نتیجه به خانه بر می گردند و از پدر و مادرشان می خواهند که آنان را ببخشند، سپس دختر با یک هم خوشه ای خود و پسر هم با یک هم خوشه ای خود ازدواج می کند تا علاوه بر تکمیل شدن پیام اخلاقی، فیلم انتهایی هپی همراه با آهنگ های دیمبَل دیمبُل(!) داشته باشد!
چند جمله بامزه هم راجع به خوشه از گوشه و کنار اینترنت
شرایط جدید برای داماد شدن:
قرار گرفتن نام داماد در خوشه 1
امکانات داماد در حد خوشه 3
وضعیت خانواده داماد حداقل در خوشه 2 !
از نصايح پدر به دختر:
دخترم آدم بايد يكي رو براي ازدواج انتخاب كنه كه اول تو خوشه خوبي قرار بگيره. اهل دود و دم نباشه. حالا نمازم خوند كه چه بهتر!
آقا داماد چه کاره ن؟ توی اداره آمار زیرمیزی میگرن، خوشه جا به جا میکنن!
چگونه شانس بیاوریم؟
هنگامی كه از ناپلئون پرسیدند كه آیا او ترجیح میدهد فرماندهان ارتش وی شجاع باشند یا زیرك، او پاسخ داد هیچكدام، من فرماندهان خوش شانس را ترجیح میدهم.
سوال اینجاست، چگونه شانس بیاوریم؟
در اینجا هفت عادتی را كه برای من عامل خوش شانسی بوده اند، با شما در میان میگذارم:
تمام موفقیتهای من به خاطر روحیه ریسك پذیرم بوده است. من آسایش تحصیل در دانشگاه شهر خود را رها رده و برای تحصیل به خارج رفتم. بر سر موضوعی كه واقعا برایم اهمیت داشت در مقابل رئیسم ایستادم. از كار در شركت استعفا داده و كار خودم را به وجود آوردم. به فروشنده ای در مقابل وثیقه اندك پول قرض دادم و موارد بیشماری از این قبیل. اینها، كارهایی بودند كه بیشترین پاداش را به دنبال داشتند. اما، در تمام این موارد من میتوانستم از عهده پیامدهای شكست هم بربیایم. البته قرار هم نبود كه در صورت شكست به جزیره الب تبعید شوم، اما باید همه جوانب كار را سنجید. هرچند كه من همیشه هم نمینشینم و یك برنامه عریض و طویل بچینم، بیشتر اوقات تنها از حس درونی خود پیروی میكنم، اما در تمام شرایط، كاری را انجام میدهم كه بدانم میتوانم از پس شكست آن برآیم.
2. كار را با اعتماد به دیگران آغاز كنید:
شما نمیتوانید تك و تنها به جای برسید و تنها با كمك دیگران میتوانید به اهداف خود دست یابید. این دیگران شامل دوستان، خانواده، همكاران، روئسا و كاركنان، فروشندگان و خریداران هستند. اگر شما ذاتا شكاك هستی
د یا دوست دارید تمام كارها را به تنهایی انجام دهید، امكان اینكه بخت به شما رو كند بسیار كم خواهد بود. زیرا معمولا شانس توسط دیگران بر سر راه شما قرار میگیرد.
3. با مهره های قوی خود بازی كنید:
نقاط قوت خود را بشناسید و آنها را به كار گیرید. نقاط ضعف خود را نیز بشناسید و از اینكه مجبور به استفاده از آنها شوید، اجتناب كنید. از وانمود كردن به قدرتهایی كه فاقد آن هستید خودداری كنید. شما میتوانید توان و قدرتمندی خود را افزایش داده و بر ضعفهای خود چیره شوید. اما قبل از هرچیز باید مهارتها، استعدادها، دانش و روابط خود را به خوبی بشناسید و در هر زمان كه میتوانید، از آنها استفاده كنید. این كار احتمال خوش شانس بودن را افزایش میدهد.
اگر میخواهید افراد خوش شانس را به برنامه خود وارد كنید، آماده بخشش باشید. شما باید بدون چشمداشت، برای دیگران قدمی بردارید. جربیات من، همواره نشان داده اند كه این ضرب المثل قدیمی: "از هر دست بدهی، از همان دست میگیری" واقعیت دارد و مطمئن باشید كه آنچه را بخشیده اید، چه مالی و چه معنوی، در غیر منتظره ترین موقعیت به شما باز میگردد و گره از كارتان میگشاید.
5. متناسب و سلامت شوید و این حالت را حفظ كنید:
نظور از تناسب و سلامت تنها از نظر فیزیكی نیست. منظور من بهداشت و سلامن جسمی، فكری و روانی است. صحیح غذا بخورید و فعال باشید. در هر سن و موقعیت به مطالعه و آموختن بپردازید. مثبت اندیش باشید. بدانید كه لزوما همواره همه چیز بر وفق مرادتان نیست. اما با اعتقاد بر امكان پذیر بودن موفقیت، حتی در موقعیتهای دشوار نیز پیروز خواهید شد. هرگز هنگام شب و زمانی كه خسته هستید، به مشكلات عمده و سخت نیاندیشید. سلامت و انرژی شانس به همراه خواهند داشت و قدرت مقابله با شكست را در اختیارتان میگذارند.
شما باید بتوانید به خوبی به دیگران بگویید كه هستید و چه میخواهید. بر روی مهارتهای كلامی خود كار كنید. منظور من شیوه استفاده از كلمات، روش واضح سخن گفتن و نوشتن و بیان منظور با كلامی ساده اما قدرتمند است. اگر فرصت دارید، زبان دیگری نیز بیاموزید. دانستن چند زبان مختلف، شانس بسیاری برای من به همراه داشت و امكانات كاری فراوانی در اختیارم قرار داد. به یاد داشته باشید كه در دهكده جهانی، اهمیت زبان هرگز كم نخواهد شد.
یك حسابدار میتواند به خوبی از برنامه های اقتصادی، جدولهای مختلف درآمد و سود و زیان و... مطلع باشد و كار خود را به خوبی انجام دهد، اما بعید است بتواند تغییر شغل داده و كفاش خوبی شود. هر راه اندازی، هر شركت و هر معامله ای بر مبنای یك صنعت یا برپایه رشته علمی یا تجربی خاصی بنا شده است. به سوگند بقراطی رشته مورد نظر خود وفادار باقی بمانید. در اینصورت دیگران متوجه میشوند كه شما واقعا در حرفه خود وارد و كارآمد هستید و بخت به شما رو خواهد كرد. با پرداختن به این عادات، به شانس فرصت بدهید به سراغتان بیاید. هر چه زودتر، بهتر.
به اطلاع دانشجویان عزیز رشته کارشناسی حسابداری دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرند میرساند نمرات درس پول ارز وبانکداری درسایت دانشگاه قابل رویت است
من از خدا خواستم ...
من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد
خدا گفت : نه
آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم ..بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتي است
من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد
خدا گفت : نه
شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت مي دهم
خوشبختي به خودت بستگي دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي
من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد
خدا گفت : نه
من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگرانراهمانطور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي
اگر خدا را دوست داري ، اين پيام را براي 20تن از جمله کسي که آن را برايت فرستاده ، بفرست . احساس خوبي به تو دست خواهد داد
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
داوري نکن تا داوري نشوي . آنچه را رخ مي دهد درک کن و بدان که برکت خواهي يافت
خسته نباشی پدر
پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.
پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.
پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی 20 دلار.
پسر از پدر پرسید می توانی 10 دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.
پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .
پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.
پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟
پسر گفت پول های توجیبیم است.
پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب داد 10 دلار .
و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت 10 دلار داشتی برای چه 10 دلار دیگر از من میخواستی؟
پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه 10 دلار کم دارم تا بشود 20 دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....
اربعين حسيني

سلام بر حسين و اربعينش،
سلام بر زينب و اندوه جانکاهش
سلام بر اشکهاي غريبانه سيد الساجدينش
سلام بر اربعين و زائرانش!
سلام بر کاروانيان به سوگ نشسته
كه به سوغات بر مزار كشتگان،
عشق بردند
يا ثار الله و ابن ثاره
اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم،
از آن روز که خورشید به جای آسمان،
در بالای نیزه میدرخشید، 40 روز گذشته است.
حالا دیگر کاروان اسرا به زخم زبان،
به تازیانه، به شلاق عادت کردهاند.
چوب خیزران دیگر بر لبهای مبارک
حضرت سیدالشهدا (ع) فرود آید یا نه، فرقی ندارد.
40 روز است یتیمان حسین
در خرابههای شام، منزل گزیدهاند.
جوانان بنیهاشم جملگی به شهادت رسیدهاند.
کوچه بنیهاشم را حزنی عظیم و غمی بزرگ فراگرفته
و جز ناله «امالبنین» دیگر صدایی شنیده نمیشود.
بنیآدم دیگر اعضای یک پیکر نیستند...
بنیآدم پیکر بنیهاشم را قطعه قطعه کردند
و آدم(ع) از محمد(ص) شرمنده شد.
بنیآدم بهخاطر یک مشت گندم،
مردم را به جان حسین انداخت
و سم اسبها تا میتوانستند
روی ابدان بریده بریده تاختند.
اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين
وشايعت وبايعت و تابعت علي قتله
اللهم العن جميعا
مجسمه های شنی که توسط برادر و دوست بزرگوارم آقای متقی که هم اکنون در کشور انگلستان در دوره دکترای حسابداری تحصیل میکند فرستاده شده است نمایش داده میشودآرزوی موفقیت وسربلندی برای آن برادر بزرگوار و دو برادر عزیز دیگرم آقایان محمدی و پایتختی اسکویی که در کشور انگلستان در رشته حسابداری واقتصاد تحصیل میکنند دارم .این سه بزرگوار عضو هیئت علمی تمام وقت دانشگاه آزاد اسلامی تبریز هستند.همچنین آرزوی سلامتی وتوفیق برای برادر و دوست عزیزم آقای مقصود اسمعیلی دارم که در کشور هندوستان و در رشته دکترای ادبیات زبان انگلیسی تحصیل میکنندانشاالله با اتمام تحصیلات این عزیزان وسایر دانشجویان عزیز که افتخار آذربایجان هستند شاهد شکوفایی وپیشرفت کشور عزیزمان وبخصوص آذربایجان عزیز باشیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساحل و صدف

مرد
ي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه مي کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
سه پرسش سقراط

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
معجزه کوچک
پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بيرون زيبائي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.
همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينکه روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد . مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. به اين فکر مي کرد که بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب با يک ديوار بلند خشک و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممکن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابينا بود !





















































