پنجشنبه 1388/10/10
عکس عاشقانه ای که جایزه یونسکو را برد
پنجشنبه 1388/10/10
داستان کوتاه
راز زندگي
در افسانهها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوهها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نميافتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.
پنجشنبه 1388/10/10
داستانی كوتاه و پند اموز
پنجره
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت ميکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف ميزدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مينشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره ميديد، براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد، هم اتاقيش جشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميکرد و روحي تازه ميگرفت. روزها و هفتهها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره ميتوانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف ميکرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود!
پنجشنبه 1388/10/10
داستانی كوتاه و پند اموز
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
پنجشنبه 1388/10/10
داستانی كوتاه و پند اموز
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
پنجشنبه 1388/10/10
داستان کوتاه
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
پنجشنبه 1388/10/03
علت خودکشی معلمان ریاضی
در توضیح این معلم ریاضی آمده است: با تامل در جوابهاي بعضي از دانش آموزان(شايد هم دانشجويان) متوجه علت خودكشي دبيران و اساتيد رياضي خواهيد شد.



پنجشنبه 1388/10/03
بیاموزید
شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی.
هراسان پرسیدم: برای چون منی هم زمانی است؟
پاسخ رسید: تا ابدیت... تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است.
پرسیدم: بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟
پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس ازآن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید، اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید. اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید، در حالی که نه حال را دارید و ئه آینده را.
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.
سکوت کردم، اندیشیدم. در خانه چنین گشوده! چه می طلبیدم؟ بلی، آموختن.
پرسیدم: چه بیاموزم؟
پاسخ آمد:
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدنِ آن، به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتنِ خود کنید، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شما است.
بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجا که هر یک از شما تنها به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد.
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همان گونه که هستید دوست دارند.
بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد. بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری ای که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید.
بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان نخواهد بود.
بیاموزید در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد، بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد...
ای بنده من به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند، مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس مقصود، از کارگاه هستی
در این ماه عزیز از همه خوانندگان التماس دعا دارم- عاقلی
پنجشنبه 1388/10/03
انقلاب مجازی با تکنولوژی برتر
با تشکر از آقایان فتاحی و حبیبی
پنجشنبه 1388/10/03
داستان کوتاه
سنجش كارايي

پسر كوچكي وارد داروخانه شدكارتني را به سمت تلفن هل داد. روي كارتن رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش داد.پسرك پرسيد:خانم مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن ها را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.
پسرك گفت: خانم من اين كار را نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: از كار اين فرد كاملا راضي ام.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم براي تان جارو مي كنم در اين صورت شما در يكشنبه زيبا ترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت
مجددا زن پاسخ منفي داد.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت گوشي را گذاشت.
مسئول داروخانه كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم مي آيد، به خاطر اين كه روحيه ي خاص و خوبي داري،دوست دارم كاري به تو پيشنهاد بدهم.
پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم،من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.
پنجشنبه 1388/10/03
آيا واقعا اين پرنده دلش به شكارش سوخت - عكس




پنجشنبه 1388/10/03
راننده بسیار خوش شانس - باور ندارید به تصاویر زیر نگاه کنید
این راننده کامیون بدون شک خوش شانس ترین آدم جهانه! از عکس ها به نظر می رسه که این اتفاق تو چین یا ژاپن افتاده

مابقی تصاویر این کامیون در ادامه مطلب...
.
.
.
.
.



چهارشنبه 1388/10/02
داستان کوتاه
اميد

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.روزها و هفته ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند
یکشنبه 1388/09/29
20 واقعيت جالب درباره مغز
یکشنبه 1388/09/29
حکایت شاه عباس و رسیدگی به امور اقتصادی
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
یکشنبه 1388/09/29
عادتهای مردمان شاد
عادتهای مردمان شاد
تمام و کمال به کارهای کوچک و خوب توجه کنید حتی در یکروز بیارزش، کاری خوب اتفاق خواهد افتاد. بسیاری از ما ساعتها از راهی میرویم و میآییم بدون اینکه به گلهای شکوفاشده و زیبا، نگاهی بیندازیم. این کار کوچکی است ولی همین کارهای کوچک است که تصویر بزرگ را میسازند.
یکشنبه 1388/09/29
انسان موفق از نگاه دکتر یی چنگ
انسان موفق از نگاه دکتر یی چنگ
آقای یی چینگ نویسنده کتاب "انسان موفق" يك چینی است که طبقات نخبه جوامع شرقی و غربی به آموزه های او مراجعه می کنند."موفقیت واقع بینانه " چیزی است که همواره دغدغه ذهنی من بوده . به اعتقاد من در فرایند رسیدن به موفقیت نمی توان بیش از حد بر روی ذهنیات تاکید کرد و آن چه پیرامون آن در اغلب کتاب های موفقیت سخن گفته می شود مقدمات و پیش شرط های لازم برای رسیدن به موفقیت هستند ونه فرایند آن که البته آن ها هم لازم ومفیدند .در واقع موفقیت هم وابسته به نگرش ، و هم نیازمند دید دراز مدت ، برنامه ریزی استراتزیک و از همه مهم تر ایجاد توازن و تعادل ، و شناخت اهمیت امور مختلف به نسبت یکدیگر است و در کتاب دکتر یی چینگ این امور دیگر نیز به خوبی مورد توجه قرار گرفته است.
1- انسان موفق ازطبیعت الگو می گیرد. طبیعت نسبت به شرایط هر فصل حساس است و برای هماهنگ ماندن باآن خود را مدام بازآفرینی می کند واز راه درست به سوی کمال پیش می رود.
یکشنبه 1388/09/29
زعفران و پیشگیری از نابینایی و کاهش قدرت بینایی
پژوهشگران استرالیایی و ایتالیایی دریافتند که زعفران دارای یکی از فاکتورهای کلیدی و مهم پیشگیری از نابینایی و کاهش قدرت بینایی است.
محققان مرکز علوم بینایی استرالیا و دانشگاه مطالعات آکوئیلا در تحقیقات خود نشان دادند که گیاه خوش عطر و رنگ زعفران اثرات قابل توجهی بر روی ژنهایی دارد که عملکرد سلولهای مسئول بینایی را تنظیم می کنند.
آزمایشات بالینی که بر روی بیماران متاثر از تخریب ماکولار پیری انجام شد نشان داد که درمان زودرس با یک مکمل دارویی محتوی زعفران می تواند آسیبهای وارده به سلولهای چشم را ترمیم کند
.براساس گزارش سایبرمد، نتایج این تحقیقات نشان می دهد که ادویه حاصل از گلهای زعفران نه تنها سلولهای گیرنده نوری را از تخریب حفظ می کند بلکه می تواند بیماریهایی چون تخریب ماکولار پیری و آماس رنگدانه ای شبکیه چشم را کمتر و یا حذف کند
.یکشنبه 1388/09/29
شما چی درس میدادید ؟
تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشدهام؟
اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:
من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مىرفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم. ناگهان به يادم آمد که 30 سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد ، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.
وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کردهام . اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمىتوانست همکلاسى من باشد. بعد از اين که کارش بر روى دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مى رفته است؟
او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم.
پرسيدم: چه سالى فارغ التحصيل شديد؟
گفت: 1359. چرا اين سوال را مىپرسيد؟
گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم.
او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد مردک احمق و نفهم گفت:
شما چى درس مىداديد؟؟
یکشنبه 1388/09/29
رسم خوشایند
آورده اند شخصی درگذرگهی پیاده عبور می نمود ناگاه جوراب وی پاره همی گشتی وچون کفش ازنوع تابستانی بودی عیب رانمایان کردی دل نگران چگونه پاره گی ازخلق پنهان نمودی ناگاه چشم وی برجماعتی افتاد متمول باظاهری آراسته وکفشهایی مرغوب لاکن جوراب برپای نداشتندی بالفور خود رابه خلوتی رسانده وهر دولنگه جوراب ازپای بدرکرده باسربلندی راه همی رفتی وخدای راشکرنمودی که دراین دیارچنین رسم پدیدارگشتی
یکشنبه 1388/09/29
خدا
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
یکشنبه 1388/09/29
داستان شمع و فرشته
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت.
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید،
دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.
مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
یکشنبه 1388/09/29
کثرت تعطیلات، نماد استقلال فرهنگ از اقتصاد
در این تورق، اولین سوالی که به ذهن متبادر میشود اینست که چرا در فرهنگ ما، گرامیداشت یک مناسبت، که یا یک واقعه تاریخی است و یا بزرگداشت یک شخصیت الگو، در دست از کار کشیدن متجلی میشود؟ این سوال را شاید آنان که با جامعهشناسی و یا روانشناسی اجتماعی مردم ما آشنایند بهتر بتوانند جواب دهند. مثلاً آیا در فرهنگ ما، کار کردن به منظور افرایش درآمد و بهبود سطح رفاه به معنای دنیاگرایی است و مذموم؟ وقتی عظمت نام شخصیتها و یا مناسبتهایی که در صفحات تقویم درج شده را در یک طرف قرار میدهیم و کار نکردن را در طرف دیگر، با یک تناقض بزرگ مفهومی مواجه میشویم که حل آن ساده نیست. طبیعتاً صحبت از آن نیست که هیچ یک از مناسبتهای ذکر شده در تقویم، نباید تعطیل باشد. بلکه هدف طرح سوالی است که شاید پرداخت مجدد به آن بتواند منجر به یک بازسازی مفهومی و پس از آن نتیجه عملی شود. روز ملی شدن صنعت نفت به عنوان نمونه، روزی است که ایرانیان، خود اداره این صنعت بزرگ را بدست گرفتهاند. این روز قاعدتاً میبایست به عنوان سمبلی از تلاش و کوشش ثبت شود و اگر قرار است فرهنگ این مناسبت زنده بماند با کار داوطلبانه بیشتر قابل نکوداشت است. در حالی که روز ملی شدن صنعت نفت اینک به تکملهای مطبوع برای تعطیلات عید تبدیل شده است.
اگر از جامعه ما نظرسنجی شده و از آنان خواسته شود که نظر خود را درباره تعطیلی روز 29 اسفند اعلام کنند به احتمال زیاد اکثراً بیش از مناسبت این روز، آن را یک تعطیلی دلنشین چسبیده به تعطیلات نوروزی ارزیابی خواهند کرد. مثال دیگر روز جمهوری اسلامی است به عنوان روزی که ساختار جدیدی براساس تلاشهای فراوان مردم و با کسب آراء آنان رسمیت یافته است. چرا گرامیداشت این روز در قالب تعطیل کردن کار و فعالیت ظاهر میشود. جالبتر آنکه با گذر زمان مناسبتهای تعطیل در میان روزهای هفته از روزی به روز دیگر میغلطند و آنگاه که به یکشنبه و یا سهشنبهای میرسند، اگر با سخاوت تصمیمگیرندگان مواجه شوند تعطیلی بینالتعطلین را هم به ارمغان میآورند و به روزهای فراغت میافزایند.
اینکه کشور ما کشوری فرهنگی است و مناسبتهای فرهنگی (دینی و ملی) برای مردم از اهمیت زیاد برخوردار است یک نقطه قوت جامعه ما به حساب میآید. اما چرا تعطیلی به عنوان شاخصی از میزان اهمیت این مناسبتهاست سوالی است که پاسخ روشنی ندارد. با توجه به اینکه تعطیلات در کشور ما به تمامه پدیدهای فرهنگی است میتوان این سوال را مطرح کرد که پیامدهای اقتصادی هر یک روز که به تعطیلات اضافه میشود چیست؟ آیا تصمیم در مورد تعداد روزهای تعطیل میتواند مستقل از پیامدهای اقتصادی آن اتخاذ شود؟ تجربه ثابت کرده که اینچنین بوده و این نوع رویکرد فرهنگی، نگاهی بس سخاوتمندانه به اقتصاد داشته است.
براساس محاسبات انجام شده، تعداد روزهای تعطیل بیش از 130 روز است. این تازه جدای از آنست که هر یک از کارکنان، کارگران و کارمندان، سی روز هم حق استفاده از مرخصی در سال را دارند. بدون در نظر گرفتن مرخصیهای سالانه، مجموعه شاغلینی که از نظام رسمی کاری تبعیت میکنند حدوداً، 230 روز در سال کار میکنند.
براساس نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن، جمعیت کل کشور در سال 1385 برابر 5/70 میلیون نفر بوده است. براساس همین نتایج، تعداد شاغلین کشور 4/20 میلیون نفر بوده که با برآوردهای نگارنده حدوداً 5/12 میلیون نفر از این تعداد را کسانی تشکیل میدهند که در فعالیتهای صنعتی، خدماتی مشغول به کارند که از نظام رسمی کاری کشور تبعیت میکنند. در این برآورد، بخشهای خدمات بازرگانی، رستوران، هتلداری، خدمات خانگی، کشاورزی، ساختمان و نفت کنار گذاشته شدهاند. ارقام حسابهای ملی سال 1385 بیانگر آنست که میزان درآمد ایجاد شده در این حوزهها، حدوداً نیمی از تولید ناخالص داخلی سال گذشته را تشکیل میداده و کمی کمتر از 950 هزار میلیارد ریال بوده است. اتفاقاً، میزان مصرف خصوصی سال گذشته نیز بسیار نزدیک به همین رقم بوده است. این به معنی آنست که 5/12 میلیون نفر، دویست و سی روز در سال کار میکنند تا مصرف 365 روز 5/70 میلیون نفر را تأمینکنند! معنی واضحتر این ارقام آنست که در کشور ما، هر یک نفر روز کار و تولید، معادل 9 نفر روز مصرف است و این رابطهای بسیار نامتوازن است. چرا که هر یک نفر، مصرف نه نفر را تأمین میکند. این عدم توازن ناشی از نرخ بالای بیکاری از یکسو و تعداد کم روزهای کار از سوی دیگر است.
دولت با تعطیل کردن هر یک روز، حدود چهار هزار میلیارد ریال به اقتصاد ملی آسیب وارد میکند و حدود 1400 میلیارد ریال از درآمدهای خود میکاهد.
از طرف دیگر اگر 950 هزار میلیارد ریال درآمد ایجاد شده در بخشهای ذکر شده را بر تعداد روزهای کاری تقسیم کنیم به عدد حدود 4100 میلیارد ریال میرسیم. یعنی در هر یک روز کاری، حدود 4100 میلیارد ریال درآمد جدید در کشور ایجاد میشود. هر چند رقم ذکر شده "متوسط" درآمد ایجاد شده در هر روز کاری است و لزوماً مساوی با میزان درآمد ایجاد شده در نتیجه اضافهشدن یک روز کاری نیست، اما به هرحال تنها تقریب در دسترس برای بیان هزینه تعطیل کردن یک روز کاری است. با توجه به ظرفیتهای خالی بسیار موجود در اقتصاد، میتوان فاصله بین متوسط درآمد ایجاد شده در هر روز کاری با هزینه فرصت ناشی از یک روز کار نکردن را نزدیک بهم تصور کرد. بنابراین، هر یک روز تعطیل، حدود چهار هزار میلیارد ریال به اقتصاد ملی صدمه وارد میکند.
در حوزه دولت، در سال 1385 جمع درآمدهای مالیاتی و سایر درآمدها، حدود 240 هزار میلیارد ریال بوده است. مالیاتهای غیر مستقیم را میتوان تا اندازه زیادی مستقل از تعداد روزهای کاری دانست. لذا اگر این عدد را از عدد ذکر شده کم کنیم، به حدود 170 هزار میلیارد ریال میرسیم که وقتی به دویست و سی روز کاری تقسیم شود، عدد 740 میلیارد ریال در روز بدست میآید. باز هم با توجه به آنکه در کشور ما به میزان کمی از ظرفیتهای مالیاتی استفاده میشود، میتوان متوسط درآمد روزانه ایجاد شده در روز را با میزان درآمد از دست رفته در نتیجه یک روز تعطیل نزدیک دانست. اگر به عدد فوق درآمد از دست رفته ناشی از عدمالنفع درآمد چهار هزار میلیارد ریال در روز ناشی از یک روز تعطیل را هم اضافه کنیم به عددی در حدود 1500 تا 1400 میلیارد ریال میرسیم. یعنی دولت با تعطیل کردن هر یک روز، حدود چهار هزار میلیارد ریال به اقتصاد ملی آسیب وارد میکند و حدود 1400 میلیارد ریال از درآمدهای خود میکاهد. شاید انتظار بلند پروازانهای نباشد اگر امید داشته باشیم که در صورت وارد نبودن خدشه جدی به برآوردهای انجام شده، تصمیمگیرندگان کشور از تعطیل کردن دلبخواهی روزهای سال به بهانههای مختلف به طور جدی اجتناب ورزند.
علاوه بر آن، همانگونه که مشاهده میشود، وجود روزهای کاری کم و تعطیلات زیاد یکی از عوامل پائین بودن سطح درآمد در جامعه و دولت است. حال اگر ما تصمیم بگیریم هر یک روز از تعطیلات موجود را کم کنیم با این قید که درصدی از درآمد جدید ایجاد شده برای دولت را به مصرف موارد مشخصی برسانیم که به طور مستقیم و یا غیرمستقیم مرتبط با مناسبت خاص آن روز است و باب گفتگو در مورد این موضوع هم در جامعه باز شود که اهمیت یک مناسبت با تعطیل کردن آن روز لزوماً ارتباطی ندارد، شاید بتوان به سمتی حرکت کرد که برچسب ناپسندی که بر پیشانی کشور ما به عنوان کشوری با کمترین تعداد روزهای کاری در جهان نصب شده، برداشته شود و ما هم با کاستن از روزهای تعطیل، به سمت کار کردن بیشتر حرکت کنیم
منبع: سایت رستاک
پنجشنبه 1388/09/26
عشق بیپایان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !








.jpg)
.jpg)


























